تبليغاتX
یاداشتهای یک مردِ نامرد
 
 

 


Standing With Fist's hair conditioner شنبه بیست و سوم آبان 1388

آقایان، آقایان

حالا که دور و برمان کمی خلوت شده بگذارید اعتراف کنم هیچکس توی بچگی
ما پیدا نشد ملتفتمان کند کار نیمه وقت و دوست دختر تمام وقت
و تحصیل وقت و بی وقت آدم را اینقدر نرم میکند.
حیف آن همه تقلا که برای سفت شدن کردیم


نوشته شده توسط احسان در ساعت 11:28|+|
شنبه شانزدهم آبان 1388

استاد محترمی که تقریبا بیست سالی آن طرف آب بوده اند و حالا برگشته اند کلی مشکلات در فارسی صحبت کردن و فهمیدن فارسی دارند ... سه ساعت طول کشید تا معنی خفن را فهمید ... استاد محترم هر وقت وارد کلاس می شود می گوید سلام بر و بچز و موقع خداحافظی می گوید خداحافظ خفن ها!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:3|+|
یکشنبه پنجم مهر 1388

روی اعصابش تابلو زده بود که: در صورت گل کوچک بازی کردن در این مکان، توپ شما پنچر خواهد شد!!

 

نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:43|+|
شنبه سی و یکم مرداد 1388

پیرمردی وارد کلاس می شود و همه فکر می کنیم استاد هستند و به احترام او بلند می شویم . پیرمرد بی آنکه درست نگاهمان کند صدایش می لرزد و می گوید شما دختر مرا ندیدید؟آرزو رجبی؟ ... به همدیگر نگاه می کنیم و میگویم کدام دانشکده هستند؟چه رشته ای؟چه سالی؟ میگوید نمی دانم،امسال دانشگاه قبول شده و دو هفته است که آمده اینجا.

می پرسم اصلا کدام دانشگاه؟ می گوید نمی دانم ... فقط می دانم دانشگاه قبول شده و آمده اینجا...

پیرمرد نگاهش خسته می شود و زیر لب می گوید: دو هفته است دخترم ...

 


نوشته شده توسط احسان در ساعت 14:10|+|
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

من فاحشه ها را از روی بارکد روی مچشان ميشناسم.
من سالهاست سعی کرده ام سوختگی روی مچ ... را ناديده بگيرم..

 


نوشته شده توسط احسان در ساعت 11:21|+|
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388

نه هست های ما چنان که بایدند ونه باید ها !
مثل همیشه آخر حرفم را با بغض می خورم ...
عمریست لبخندهای لاغر خود را پنهان می کنم ، باشد برای روز مبادا ...
اما؛
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست.
آن روز هر چه باشد ؛
روزی است شبیه دیروز ... روزی شبیه فردا،
روزی مثل همین روزهای ما ...
اما کسی چه می داند؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چنان که بایدند و نه باید ها !
بی تو هر روز ، روز مباداست ...

نوشته شده توسط احسان در ساعت 10:47|+|
یکشنبه هجدهم مرداد 1388

امشب در سر شوری دارم

میدونی ، آدم یوقتایی یه روزایی قمگینه .
آدم یه روز، از کوچه های خلوتو لب گرفتنهای یواشکی
خسته می شه یکی رو می خواد دوسش داشته باشی و دوست داشته باشه !

 

آدم ،  یه وقتایی اشتباه هم میکنه ! 

آن مرد قمی به دل دارد که هیچ کس ندارد !
آن مرد گریه می کند !


نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:56|+|
جمعه نهم مرداد 1388

آخه آدم پدر سگيه... با اون اخلاق سگيش..تو اين هوا که تو سر سگ بزنی بيرون نميره...به من گفته بايد از کله سحر تا بوق سگ اونجا باشم... تازه اگه نرم مثل سگ مياد پاچه مو ميگيره.... زندگيه سگی همينه ديگه....

پ.ن: چه کسی بود ميگفت سگ حيوان نجيبی نيست؟؟!!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 2:32|+|
دوشنبه پنجم مرداد 1388

قدم زنان اومد پیش من. از قیافه ی فکورانه ای که به خودش گرفته بود, فهمیدم که
ذهنش خیلی درگیره. احتمالا سوال مهمی داره که هنوز نتونسته جوابی واسش
پیدا کنه.
روانشناسا گفتن که سوالای بچه های هفت,هشت ساله خیلی مهمن و توی
شخصیت آینده شون تاثیر مهمی می ذارن. پس باید بهشون رسید و تنهاشون نذاشت.

ـ چیه داداش... سوالی داری عزیزم؟
ـ آره! ... داداشی, من از کی استقلالی شدم؟!!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 15:27|+|
شنبه سوم مرداد 1388

و خداوند اجناس لطيف را خلق کرد تا تحمل و صبر شما مردان را بيازمايد!

                                                                               سوره لطف!‌ آيه ۱+۱۲ !


نوشته شده توسط احسان در ساعت 23:35|+|
پنجشنبه یکم مرداد 1388

همزبانی نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز کسی چون من نکرد
خويشتن را مايه آزار خويش...

نوشته شده توسط احسان در ساعت 18:21|+|
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

Lordy lordy lordy

ای همه دخترهای شهر
تمام صبح امروز، شناسنامه زرشکی من توی جیب عقب شلوارم بود.
فکر نکنم دیگر تا مدتها چنین شانسی در خانه تان را بزند. 


نوشته شده توسط احسان در ساعت 1:42|+|
جمعه پانزدهم خرداد 1388

دکتر برو دکتر .

 


نوشته شده توسط احسان در ساعت 18:52|+|
سه شنبه پنجم خرداد 1388

 

خرمشهر را خدا آزاد کرد....

خدا جون ببين ميتونی ايران رو هم...نه هيچی ولش کن!!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 15:42|+|
شنبه دوم خرداد 1388

هم محله‌ای عزيز...رای ندادن شما مشت محکميست بر دهان اکبر آقا قصاب که مغازه‌اش را به ستاد انتخاباتی آن کانديد معلوم الحال اجاره داده است!!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:5|+|
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

_ بابا واسه چی خانومه رو سوارش کردی؟
_ می خواستم بهش کمک کنم پسرم! بابات دوست داره به همه کمک کنه!
اون ماشینه رو نیگا کن!
_ پس چرا بهش گفتی عزیزم؟
_ !!!... محبت همیشه خوبه پسرم! اون درخته رو!
_ چرا پس شماره تلفن دادی بابا بهش؟
_ خوب باید بتونه زنگ بزنه ازمن تشکر کنه دیگه، نه؟! اون آقاهه رو نیگا چه جوری
راه میره!
_ پس چرا بهش گفتی اگه خانومم گوشی رو برداشت قطع کن؟
_ !!!... عزیزم بابات که دوست نداره همه در جریان نیکوکاریاش قرار بگیرن که! اگه گفتی
هزار پا چند تا پا داره؟!
_ بابا خودمونیم لپشو چرا کشیدی؟
_ ... اِ ... چیزه ... غلط کردم بابا!

 

 


نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:48|+|
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

هوا هم ثبات شخصيتيش رو از دست داده!!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:23|+|
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

و بالاخره در يک روز ابری، سايه‌ش هم او را تنها گذاشت و رفت!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:49|+|
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

تولد يک‌سالگی پروانه بود....آنقدر دور شمع کيکش گشت و گشت تا.......!!!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:34|+|
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

اين زندگی جهنمی،‌ لذت ناشناخته بودن آن دنيا را هم از ما گرفته!!

 

 

 

 

پ.ن:هرچی میگم بهش بگو ! این دل من دیونشه !


نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:25|+|
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

چه چيز بدتر از آنکه اين گربه‌های بی‌ناموس! با جيغ‌هايشان خواب شبانه‌ت را بهم بزنند و تو حتی نتوانی يک پدر سگ به آنها بگوئی!!

 


نوشته شده توسط احسان در ساعت 10:35|+|
دوشنبه هفدهم فروردین 1388

هر چه دکمه‌ی رفرش زندگی را فشار می‌دهم، تغييری نمی‌بينم!!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:40|+|
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

به علت عدم کوددهی مناسب!! امکان رويش هيچ‌‌گونه عشقی در اين مکان وجود ندارد!!!

پ.ن: سردر قلبش اين تابلو را نصب کرده بود!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:15|+|
یکشنبه هجدهم اسفند 1387

...و دستور آمد که زن‌ذليل ها را به بهشت راه ندهند! علت پرسيدند. ندا رسيد که: «همه‌ی حوری‌های خداوند مطيع، فرمانبردار و مهربان‌ند. و اين جماعت -مفلوک و بدبخت و توسری‌خورده و خاک‌توسر!! و...- را چه کسی در بهشت امر و نهی کند؟ و اينجا جای آدم‌های بلاتکليف نيست!! به دوزخ ببريدشان، باشد که قدری آدم شوند»...

نوشته شده توسط احسان در ساعت 11:59|+|
دومین تجربه‌ی عشقی!! شنبه هفدهم اسفند 1387

اولين قرارشان در دنيای واقعی بود!

پسر لخبندی مصنوعی بر لب داشت و دختر از ته دل شادمان بود....

پسر از عشق مصنوعيش می‌گفت و دختر به خوشبختی‌ای که در انتظارش بود فکر می‌کرد...

پسر اما گلی طبيعی با خود آورده بود، به جبران همه‌ی تصنعی که در وجودش بود! و دختر، يک شاخه گل مصنوعی، به اين اميد که تا آخر عمر، لحظه‌ی خوش اولين ديدار را برايش زنده کند!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 10:56|+|

بد بخت !!

� Copyright 2003-2006, http://mardakname.blogfa.com. All rights reserved.