Standing With Fist's hair conditionerشنبه بیست و سوم آبان 1388
آقایان، آقایان
حالا که دور و برمان کمی خلوت شده بگذارید اعتراف کنم هیچکس توی بچگی ما پیدا نشد ملتفتمان کند کار نیمه وقت و دوست دختر تمام وقت و تحصیل وقت و بی وقت آدم را اینقدر نرم میکند. حیف آن همه تقلا که برای سفت شدن کردیم
استاد محترمی که تقریبا بیست سالی آن طرف آب بوده اند و حالا برگشته اند کلی مشکلات در فارسی صحبت کردن و فهمیدن فارسی دارند ... سه ساعت طول کشید تا معنی خفن را فهمید ... استاد محترم هر وقت وارد کلاس می شود می گوید سلام بر و بچز و موقع خداحافظی می گوید خداحافظ خفن ها!
پیرمردی وارد کلاس می شود و همه فکر می کنیم استاد هستند و به احترام او بلند می شویم . پیرمرد بی آنکه درست نگاهمان کند صدایش می لرزد و می گوید شما دختر مرا ندیدید؟آرزو رجبی؟ ... به همدیگر نگاه می کنیم و میگویم کدام دانشکده هستند؟چه رشته ای؟چه سالی؟ میگوید نمی دانم،امسال دانشگاه قبول شده و دو هفته است که آمده اینجا.
می پرسم اصلا کدام دانشگاه؟ می گوید نمی دانم ... فقط می دانم دانشگاه قبول شده و آمده اینجا...
پیرمرد نگاهش خسته می شود و زیر لب می گوید: دو هفته است دخترم ...
نه هست های ما چنان که بایدند ونه باید ها ! مثل همیشه آخر حرفم را با بغض می خورم ... عمریست لبخندهای لاغر خود را پنهان می کنم ، باشد برای روز مبادا ... اما؛ اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست. آن روز هر چه باشد ؛ روزی است شبیه دیروز ... روزی شبیه فردا، روزی مثل همین روزهای ما ... اما کسی چه می داند؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد !
وقتی تو نیستی ، نه هست های ما چنان که بایدند و نه باید ها ! بی تو هر روز ، روز مباداست ...
آخه آدم پدر سگيه... با اون اخلاق سگيش..تو اين هوا که تو سر سگ بزنی بيرون نميره...به من گفته بايد از کله سحر تا بوق سگ اونجا باشم... تازه اگه نرم مثل سگ مياد پاچه مو ميگيره.... زندگيه سگی همينه ديگه....
قدم زنان اومد پیش من. از قیافه ی فکورانه ای که به خودش گرفته بود, فهمیدم که ذهنش خیلی درگیره. احتمالا سوال مهمی داره که هنوز نتونسته جوابی واسش پیدا کنه. روانشناسا گفتن که سوالای بچه های هفت,هشت ساله خیلی مهمن و توی شخصیت آینده شون تاثیر مهمی می ذارن. پس باید بهشون رسید و تنهاشون نذاشت.
ـ چیه داداش... سوالی داری عزیزم؟ ـ آره! ... داداشی, من از کی استقلالی شدم؟!!
_ بابا واسه چی خانومه رو سوارش کردی؟ _ می خواستم بهش کمک کنم پسرم! بابات دوست داره به همه کمک کنه! اون ماشینه رو نیگا کن! _ پس چرا بهش گفتی عزیزم؟ _ !!!... محبت همیشه خوبه پسرم! اون درخته رو! _ چرا پس شماره تلفن دادی بابا بهش؟ _ خوب باید بتونه زنگ بزنه ازمن تشکر کنه دیگه، نه؟! اون آقاهه رو نیگا چه جوری راه میره! _ پس چرا بهش گفتی اگه خانومم گوشی رو برداشت قطع کن؟ _ !!!... عزیزم بابات که دوست نداره همه در جریان نیکوکاریاش قرار بگیرن که! اگه گفتی هزار پا چند تا پا داره؟! _ بابا خودمونیم لپشو چرا کشیدی؟ _ ... اِ ... چیزه ... غلط کردم بابا!
...و دستور آمد که زنذليل ها را به بهشت راه ندهند! علت پرسيدند. ندا رسيد که: «همهی حوریهای خداوند مطيع، فرمانبردار و مهربانند. و اين جماعت -مفلوک و بدبخت و توسریخورده و خاکتوسر!! و...- را چه کسی در بهشت امر و نهی کند؟ و اينجا جای آدمهای بلاتکليف نيست!! به دوزخ ببريدشان، باشد که قدری آدم شوند»...
پسر لخبندی مصنوعی بر لب داشت و دختر از ته دل شادمان بود....
پسر از عشق مصنوعيش میگفت و دختر به خوشبختیای که در انتظارش بود فکر میکرد...
پسر اما گلی طبيعی با خود آورده بود، به جبران همهی تصنعی که در وجودش بود! و دختر، يک شاخه گل مصنوعی، به اين اميد که تا آخر عمر، لحظهی خوش اولين ديدار را برايش زنده کند!