 |
 |
جمعه پانزدهم خرداد 1388
دکتر برو دکتر .
نوشته شده توسط احسان در ساعت 18:52|+|
|
|
 |
 |
 |
سه شنبه پنجم خرداد 1388
خرمشهر را خدا آزاد کرد....
خدا جون ببين ميتونی ايران رو هم...نه هيچی ولش کن!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 15:42|+|
|
|
 |
 |
 |
شنبه دوم خرداد 1388
هم محلهای عزيز...رای ندادن شما مشت محکميست بر دهان اکبر آقا قصاب که مغازهاش را به ستاد انتخاباتی آن کانديد معلوم الحال اجاره داده است!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:5|+|
|
|
 |
 |
 |
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
_ بابا واسه چی خانومه رو سوارش کردی؟ _ می خواستم بهش کمک کنم پسرم! بابات دوست داره به همه کمک کنه! اون ماشینه رو نیگا کن! _ پس چرا بهش گفتی عزیزم؟ _ !!!... محبت همیشه خوبه پسرم! اون درخته رو! _ چرا پس شماره تلفن دادی بابا بهش؟ _ خوب باید بتونه زنگ بزنه ازمن تشکر کنه دیگه، نه؟! اون آقاهه رو نیگا چه جوری راه میره! _ پس چرا بهش گفتی اگه خانومم گوشی رو برداشت قطع کن؟ _ !!!... عزیزم بابات که دوست نداره همه در جریان نیکوکاریاش قرار بگیرن که! اگه گفتی هزار پا چند تا پا داره؟! _ بابا خودمونیم لپشو چرا کشیدی؟ _ ... اِ ... چیزه ... غلط کردم بابا!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:48|+|
|
|
 |
 |
 |
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
هوا هم ثبات شخصيتيش رو از دست داده!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:23|+|
|
|
 |
 |
 |
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
و بالاخره در يک روز ابری، سايهش هم او را تنها گذاشت و رفت!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:49|+|
|
|
 |
 |
 |
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
تولد يکسالگی پروانه بود....آنقدر دور شمع کيکش گشت و گشت تا.......!!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:34|+|
|
|
 |
 |
 |
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
اين زندگی جهنمی، لذت ناشناخته بودن آن دنيا را هم از ما گرفته!!
پ.ن:هرچی میگم بهش بگو ! این دل من دیونشه !
نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:25|+|
|
|
 |
 |
 |
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
چه چيز بدتر از آنکه اين گربههای بیناموس! با جيغهايشان خواب شبانهت را بهم بزنند و تو حتی نتوانی يک پدر سگ به آنها بگوئی!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 10:35|+|
|
|
 |
 |
 |
دوشنبه هفدهم فروردین 1388
هر چه دکمهی رفرش زندگی را فشار میدهم، تغييری نمیبينم!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 0:40|+|
|
|
 |
 |
 |
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
به علت عدم کوددهی مناسب!! امکان رويش هيچگونه عشقی در اين مکان وجود ندارد!!!
پ.ن: سردر قلبش اين تابلو را نصب کرده بود!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 12:15|+|
|
|
 |
 |
 |
دومین تجربهی عشقی!!
شنبه هفدهم اسفند 1387
اولين قرارشان در دنيای واقعی بود!
پسر لخبندی مصنوعی بر لب داشت و دختر از ته دل شادمان بود....
پسر از عشق مصنوعيش میگفت و دختر به خوشبختیای که در انتظارش بود فکر میکرد...
پسر اما گلی طبيعی با خود آورده بود، به جبران همهی تصنعی که در وجودش بود! و دختر، يک شاخه گل مصنوعی، به اين اميد که تا آخر عمر، لحظهی خوش اولين ديدار را برايش زنده کند!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 10:56|+|
|
|
 |
 |
 |
اولين تجربهی عشقی!!
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
در يک لحظه نگاهشان به هم گره خورد، لحظهای بعد هر دو احساس کردند عاشق همديگرند، و سپس از کنار هم رد شدند!!
پسرک که يک دستش را به مادرش داده بود، مشغول خوردن ادامهی بستنیاش شد!! و دختر نيز در اين فکر بود که پدرش کدام عروسک را برايش میخرد!!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:30|+|
|
|
 |
 |
 |
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
سيندرلا، دلش دريايی بود! سُـکـّـانش را به دست ملوان زبل داد!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:15|+|
|
|
 |
 |
 |
شنبه دهم اسفند 1387
از گرما خوشش میآمد! زندگی را برايش جهنم کردم!
پ.ن:می دونی که ؟
نوشته شده توسط احسان در ساعت 11:2|+|
|
|
 |
 |
 |
دوشنبه پنجم اسفند 1387
گفتم آخه چرا میخواهی خودکشی کنی؟ گفت اينطوری لااقل ۴۰-۵۰ سال از بقيه جلوترم!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 11:40|+|
|
|
 |
 |
 |
شنبه سوم اسفند 1387
با چاقوی کـُــند تهمت، طوری روابطشان را بريدم که تا سالها جای زخمَش در زندگیشان بماند!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 11:36|+|
|
|
 |
 |
 |
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
دخترک بانمک بود و روحیهی من زخمی..............!!!
نوشته شده توسط احسان در ساعت 13:19|+|
|
|
 |
 |
 |
یکشنبه بیستم بهمن 1387
وقتی نبود به بودنش نیازمند شدم.وقتی رفت به انتظار آمدنش نشستم. وقتیکه دیگر نمیتوانست دوستم بدارد اورا دوست داشتم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم.چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها مردن
پ.ن: می دونی چن وقتیه اینجوریه !
نوشته شده توسط احسان در ساعت 9:55|+|
|
|
 |
|
|
|