 |
 |
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
اون که به ما نريده بود مشکل يبوست داشت ؛ که شکر خدا مشکلش رفع شده و از این به بعد قول همکاری داده ...!!!
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 10:38|+|
|
|
 |
 |
 |
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
یکی بود ؛ یکی ت.خ.م.ش.م نبود .....!!!
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 1:36|+|
|
|
 |
 |
 |
جمعه هشتم اردیبهشت 1391
ارزشِ یه گوشی به قیمتش نیست، به اونیه که بهت زنگ میزنه.
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 15:11|+|
|
|
 |
 |
 |
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391

کسی خودش را نمیکشد، خاطره هاست که آدم را میکشد.
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 0:13|+|
|
|
 |
 |
 |
دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391
با کسی که دوستش دارید. فیلم نبینید. اهنگ گوش ندهید. و کلا خاطره نسازید. وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم...
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 16:9|+|
|
|
 |
 |
 |
شنبه بیست و ششم فروردین 1391
قبل از ابراز علاقه
خود ارضایی کنید!
هــــمـــــیــــشه.
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 19:51|+|
|
|
 |
 |
 |
شنبه پنجم فروردین 1391
یادته گفتی به شرافتم قسم تا آخرش هستم؟ شرافتت پیش من گرو مونده.
حالا با عشق جدید چیکار میکنی بــــــــی شــــــرف؟
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 16:15|+|
|
|
 |
 |
 |
جمعه بیست و ششم اسفند 1390
استاد محترم درس تنظیم خانواده صحبت از بهترین روش جلوگیری از افزایش فرزند می کند که یکی از متاهلین کلاس میگوید : استاد می بخشین شما متاهل هستید یا مجرد که استاد می گوید من مجردم .. بعد آن دانشجوی متاهل بلند می خندد و می گوید نکته همین جاست ... بهترین روش این نیست . استاد که هیجان زده شده می گوید : ممکنه خواهش کنم بگویید بهترین روش کدام است؟ بعد هم همه بچه ها به او نگاه کردند و گفتند : بگو .. بگو ...
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 15:8|+|
|
|
 |
 |
 |
شنبه ششم اسفند 1390
من اهل ریام بذارین ریا شه صِدام بزنین مهندس احسان
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 3:5|+|
|
|
 |
 |
 |
پنجشنبه چهارم اسفند 1390
الان تو فروشگاه یه دختر کوچولو بود 6-5 ساله میخواس از طبقه بالای قفسه شکلات کاکائویی برداره، قدش نمیرسید. کمکش کردم. نه اینکه شکلات رو بهش بدم.نه. بلندش کردم تا خودش برداره. و اونم خندید. این یعنی من هنوز زندهام.
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 1:48|+|
|
|
 |
 |
 |
یکشنبه دهم مهر 1390
جراحت: شکستگی دست
علت: بی نمکی
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 3:8|+|
|
|
 |
 |
 |
کور شم اگه دروغ بگم
پنجشنبه هفتم مهر 1390
استاد محترم در کلاس کفش هایشان را در می آورند و جورابهایشان را نیز.
دم در نگهبانی هر کس به دختر های بدون جوراب گیر میدهد می گویند استاد هم بدون جوراب است !
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 15:27|+|
|
|
 |
 |
 |
شنبه چهارم اردیبهشت 1389
خواب ديدم سيندرلام. همه چی داشت خوب پيش ميرفت که يهو وزير اعظم به نامادريم گفت:سلطان ترور شده و تنها مدرک به جا مونده از قاتل اين لنگه کفشه..دخترانتونو صدا کنيد..
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 23:30|+|
|
|
 |
 |
 |
سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389
: فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا هالا دیدم . - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 14:39|+|
|
|
 |
 |
 |
خدا جان !
شنبه پانزدهم اسفند 1388
با سلام , خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده یک کمد که همه چیزمان همان توست آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید ما چیز زیادی نمی خواهیم خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه خیلی چیز بدیست خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد , اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند , چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است خوش به حالش خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی , یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند , حتما خوشمزه هم هست , نه ؟ تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد , خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند , راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید , خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها , شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده صبر کن ... آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , خدا جان جوابم را بده , فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید , چون ما زبانمان خوب نیست هنوز آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد خداجان مهربان , اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد دست مهربانتان را از دور می بوسم راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت باز هم دست و پایتان را می بوسم منتظر جواب و کلیه می مانم دستتان درد نکند
بنده کوچک شما , صادق
... خواست دکمه سند را بزند دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت یهو کامپیوتر خاموش شد خشکش زد - اااااا صدایی از پشت سرش گفت : - اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون توی راه خودشو دلداری می داد - دوهفته دیگه باز میام ... - باز میام ..
پ.ن : حاصل یک ماه
نوشته شده توسط بدون نقطه در ساعت 15:2|+|
|
|
 |
|
|
|