تبليغاتX
یاداشتهای یک مردِ نامرد
 
 

 


شنبه سی و یکم مرداد 1388

پیرمردی وارد کلاس می شود و همه فکر می کنیم استاد هستند و به احترام او بلند می شویم . پیرمرد بی آنکه درست نگاهمان کند صدایش می لرزد و می گوید شما دختر مرا ندیدید؟آرزو رجبی؟ ... به همدیگر نگاه می کنیم و میگویم کدام دانشکده هستند؟چه رشته ای؟چه سالی؟ میگوید نمی دانم،امسال دانشگاه قبول شده و دو هفته است که آمده اینجا.

می پرسم اصلا کدام دانشگاه؟ می گوید نمی دانم ... فقط می دانم دانشگاه قبول شده و آمده اینجا...

پیرمرد نگاهش خسته می شود و زیر لب می گوید: دو هفته است دخترم ...

 


نوشته شده توسط احسان در ساعت 14:10|+|

بد بخت !!

� Copyright 2003-2006, http://mardakname.blogfa.com. All rights reserved.