تبليغاتX
یاداشتهای یک مردِ نامرد
 
 

 


سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

راستش را بخواهی هنوز وقتی نگاهم می کنی ، ناخن هایم را می جوم... حالا هی چشمان دو رنگت را بدوز به هر جایی که می آید مقابل چشمانم!

همین چند شب پیش بود که فهمیدم ماشین های پارک شده ، کنار کوچه ای پر از دلهره ، چقدر می تواند آدم را کفری کند...

راستی برایت نگفته بودم که آن زمان ها ، سکوت تلفن ، چقدر دلواپسم می کرد ، مثل همین حالا که نبودن "کلمه" روی مربعی که قرار مشترکمان بود .

یادت هست قول دادیم که "هیچ وقت" همدیگر را گم نکنیم؟ یادت هست که "هیــــــــــــــــچ وقت" آن روزهایمان ، چه زمان وسیعی بود؟


نوشته شده توسط احسان در ساعت 17:39|+|

بد بخت !!

� Copyright 2003-2006, http://mardakname.blogfa.com. All rights reserved.