تبليغاتX
یاداشتهای یک مردِ نامرد
 
 

 


دومین تجربه‌ی عشقی!! شنبه هفدهم اسفند 1387

اولين قرارشان در دنيای واقعی بود!

پسر لخبندی مصنوعی بر لب داشت و دختر از ته دل شادمان بود....

پسر از عشق مصنوعيش می‌گفت و دختر به خوشبختی‌ای که در انتظارش بود فکر می‌کرد...

پسر اما گلی طبيعی با خود آورده بود، به جبران همه‌ی تصنعی که در وجودش بود! و دختر، يک شاخه گل مصنوعی، به اين اميد که تا آخر عمر، لحظه‌ی خوش اولين ديدار را برايش زنده کند!


نوشته شده توسط احسان در ساعت 10:56|+|

بد بخت !!

� Copyright 2003-2006, http://mardakname.blogfa.com. All rights reserved.