اولين قرارشان در دنيای واقعی بود!
پسر لخبندی مصنوعی بر لب داشت و دختر از ته دل شادمان بود....
پسر از عشق مصنوعيش میگفت و دختر به خوشبختیای که در انتظارش بود فکر میکرد...
پسر اما گلی طبيعی با خود آورده بود، به جبران همهی تصنعی که در وجودش بود! و دختر، يک شاخه گل مصنوعی، به اين اميد که تا آخر عمر، لحظهی خوش اولين ديدار را برايش زنده کند!